jump to navigation

آرزو فوریه 19, 2009

Posted by خفی in کوتاه ولی خواندنی, اجتماعی, طنز, عاشقانه ها.
trackback

غضنفر علاقه ی زیادی به آناهیتا داشت ، هر روز صبح خودش رو زود میرسوند سر کار و دیر وقت می رفت خونه تا اون رو  که از خونه میاد بیرون و میره سوار ماشینش میشه ببینه ، فقط می ایستاد و بدون هیچ کاری و عکس العملی و حرفی نگاهش میکرد . وقتی آناهیتا ازدواج کرد ، اون بی هیچ کلامی داماد و عروس رو با چشماش بدرقه کرد ، به اون حتی غذای عروسی هم دادند ولی اون هیچی نگفت ، فقط گفت مبارک باشه  و  زباله های عروسی رو که توی کوچه ریخته بود رو مثل همیشه جارو زد .

 

(این رو هم بگم که : این نوشته توهین به برادران زحمت کش رفتگر نیست ، لطفاً از فردا جلوی در وبلاگم تجمع نکنید )

 

دیدگاه‌ها»

No comments yet — be the first.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.