حرف حق جواب نداره فوریه 19, 2009
Posted by خفی in اجتماعی, دین و مذهب, سخنان بزرگان.add a comment
دیروز یه بنده خدایی رو دیدم و شروع کرد به صحبت کردن در مورده زندگی و تو حرف هاش پرسید که من ازدواج کردم یا نه ؟
من هم جواب دادم نه
ناراحت شد و گفت سنت همکم کم داره میره بالا
بعد رو به من کرد و گفت :
یه سئوال ازت بپرسم ؟
من هم سرم رو به علامت آره تکون دادم
اون گفت تو از همه بیشتر کدوم یکی از مقامات رو قبول داری ؟
من هم گفتم فلانی _ چطور ؟
گفت اگه من یه نوشته ازش بگیرم که برای ازدواجت همه چی رو محیا کنه تو ازدواج میکنی
گفتم آره
و اون هم با من دست داد و قول گرفت و گفت : مردونه ؟
من هم گفتم مردونه
بعد گفت تو چطور حرف اون رو قبول داری ولی حرف خدا رو که میگه من محیا میکنم رو قبول نداری ؟
من که یه دستی خورده بودم به تپه تپه افتادم و به ماست مالی کردن و . . .
اما واقعیت همونی بود که اون گفت
عاشق سوخته – امام خمینی(ره) نوامبر 15, 2008
Posted by خفی in سخنان بزرگان, شعر, عاشقانه ها.add a comment
پرده بردار ز رخ چهره گشا ، ناز بس است
عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است
دست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت
تا من دلشده را یک رمق و یک نفس است
همه خوبان بر زیبائیت ای مایه حسن
فی المثل در بر دریای خروشان چو خس است
مرغ پر سوخته را نیست نصیبی ز بهار
عرصه جولانگه زاغ است و نوای مگس است
داد خواهم غم دل را بکجا عرضه کنم
که چو من دادستان است و چو فریاد رس است
این همه غلغل و غوغا که در آفاق بود
سوی دادار روان و همه بانگ جرس است
بسوز ای دل … نوامبر 15, 2008
Posted by خفی in سخنان بزرگان, شعر, عاشقانه ها.add a comment
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست ترا گریه و سوز باری چراست ؟
بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود چو فرهادم آتش بسر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو میدویدش برخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده ام تا بسوزم تمام
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت
مبین تابش و مجلس افروزیم تپش بین و سیلاب دلسوزیم
چو سعدی که بیرونش افروختست ورش اندرون بنگری سوختست
همه شب درین گفتگو بود شمع بدیدار او وقت اصحاب جمع
نرفته ز شب همچنان بهره ای که ناگه بکشتش پریچهره ای
همی گفت و میرفت دودش بسر که اینست پایان عشق ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن بکشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست برو خرمی کن که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگ وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
بدریا مرو گفتمت زینهار وگر میروی تن به طوفان سپار



